دیوان نا نوشته آقای حو

داستان می نویسم. سعی می کنم مفهوم داشته باشند.از آن جایی که دامنه ی سلیقه ها گسترده است. شاید کسی برداشتی از این نوشته ها کرد. بگذار خوشبین باشم.
يكشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۴، ۰۳:۲۱ ق.ظ

فیلمنامه کوتاه دنیا

دنیا
خارجی- روز-خیابان
   [رضا(25 ساله)خوش چهره و خوش پوش با قدمهای نسبتا سریع در سایه دیوار پیاده رو را طی می کند.خوشحال است.گل دان کوچکی در. دست دارد.گل زرد رنگ زیبایی در گل دان است.(صدای زنگ تلفن همراه).رضا می ایستد.جواب می دهد.رضا با خنده...]
   رضا:سلام پسر، باورم نمی شه.نقش اول فیلم تلویزیونی بهم پیشنهاد شده.
   [شدت خنده و ذوق رضا بیشتر می شود].
   رضا: باورت نمی شه که قرار جلوی کی بازی کنم.!
   (کمی تامل، رضا به حرف طرف پشت تلفن گوش می دهد).
   رضا: آره(می خندد...)
   [رضا درون پیاده رو در حال که با تلفن حرف میزند خیابان را طی میکند].
داخلی-روز-خانه رضا
   [رضا به گلدان جدیدش آب می دهد. رضا روی لبه ی پنجره می نشیند.گلدان را بر روی کف دستش تا مقابل صورتش بالا می آورد.
   رضا: فردا فیلم نامه رو می گیرم می خونم.کیفیتش مهم نیست.مهم اونیه که مقابلم بازی میکنه.مهم بازی کردن منه.(صدای زنگ تلفن همراه).رضا تلفن را جواب می دهد.(با چاپلوسی)
   رضا: سلام سرور ما، جناب تهیه کننده.
   تهیه کننده: حالت که خوبه؟
   رضا: دیگه از این بهتر؟!!
   تهیه کننده: زنگ زدم یاد آوری کنم که فردا حتما بیا دفتر واسه گرفتن فیلمنامه.یادت نره.
   رضا: آقا دیگه فیلمنامه خوندن نمیخواد که. بریم واسه قرار داد(می خندد).
   رضا: اسمش چیه یا هنوز معلوم نیست.؟!
   تهیه کننده:(عجله دارد)رضا جان یه کاری برام پیش اومد، فعلا خداحافظ.اسمش دنیاست.
   [تلفن قطع می شود. رضا زمزمه میکند..]
   رضا: دنیا رو بازی می کنم، دیگه غمی ندارم.
   [(صدای اذان)رضا زمزمه اش را قطع می کند].
داخلی- شب- اتاق رضا
   [رضا نماز را اقامه می کند.رضا سلام نماز را می دهد. رضا بر روی سجاده به فکر فرو می رود.(گذر زمان)].
خارجی-روز -پارک
   [رضا روی نیمکت پارک در سایه ی درخت در کنار مرد جوان(آرمان،۲۳ ساله) مینشیند.
   آرمان: نشین، پاشو همین الآن بریم.کاش از خدا یه چیز دیگه می خواستی. هلو داره میاد تو گلو.
   رضا: عجله نکن(با بی حالی)
   آرمان: چی؟(با تعجب و حالت غضب)
   رضا: من شرط دارم، دنیا رو به هر قیمتی بازی نمی کنم.
   آرمان: میمون هر چی زشت تره، اداش هم بیشتره. آخه خله اونا باید شرط بزارن نه تو.حالا پاشو بریم.غلط کردی.هر چی من گفتم. حرف هم نباشه.
   رضا: حالا می بینیم.
   [رضا و آرمان از نیمکت بلند می شوند.
به طرف خیابان میروند.از عرض خیابان عبور می کنند.از پله های دفتر بالا می روند.]
خارجی- روز-خیابان
   رضا و آرمان از در خروجی دفتر خارج می شوند.چهرهی رضا خندان است.آرمان متعجب است.
   آرمان: تا دیروز برای دختر قرمز پوش( با حالت تمسخر) می مرد، امروز شرط می کند که او نباشد. پسرک سرش از سیمان پر شده، منطقش هم آلاکلنگیست. جفتک به بخت خودت زدی.
   [رضا می خندد. آرمان حرص می خورد...]
   آرمان: گم شو برویم تا از داغ کارت یقه ام را چهل تکه نکرده ام.دیوانه.
 بر گرفته از
آیه (۳۶) سوره محمد
□  زندگى این دنیا لهو و لعبى بیش نیست، و اگر ایمان بیاورید و پروا بدارید[خدا] پاداش شما را مى دهد و اموالتان را[در عوض ] نمى خواهد.□



نوشته شده توسط
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

دیوان نا نوشته آقای حو

داستان می نویسم. سعی می کنم مفهوم داشته باشند.از آن جایی که دامنه ی سلیقه ها گسترده است. شاید کسی برداشتی از این نوشته ها کرد. بگذار خوشبین باشم.

فقط نوشته های خودم رو درج می کنم. نه این که بقیه رو داخل آدم حساب نکنم.نه زبونم لال.چون همیشه قضیه درست بر عکس بوده. بیشتر دوس دارم روی سه پایه ی استقلال باشم. حال یا سکوی قهرمانی میشه یا هم گوش شیطون کر چهار پایه ی اعدام!. مهم مستقل بودنه.(فامیلیم مستعاره)

فیلمنامه کوتاه دنیا

يكشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۴، ۰۳:۲۱ ق.ظ
دنیا
خارجی- روز-خیابان
   [رضا(25 ساله)خوش چهره و خوش پوش با قدمهای نسبتا سریع در سایه دیوار پیاده رو را طی می کند.خوشحال است.گل دان کوچکی در. دست دارد.گل زرد رنگ زیبایی در گل دان است.(صدای زنگ تلفن همراه).رضا می ایستد.جواب می دهد.رضا با خنده...]
   رضا:سلام پسر، باورم نمی شه.نقش اول فیلم تلویزیونی بهم پیشنهاد شده.
   [شدت خنده و ذوق رضا بیشتر می شود].
   رضا: باورت نمی شه که قرار جلوی کی بازی کنم.!
   (کمی تامل، رضا به حرف طرف پشت تلفن گوش می دهد).
   رضا: آره(می خندد...)
   [رضا درون پیاده رو در حال که با تلفن حرف میزند خیابان را طی میکند].
داخلی-روز-خانه رضا
   [رضا به گلدان جدیدش آب می دهد. رضا روی لبه ی پنجره می نشیند.گلدان را بر روی کف دستش تا مقابل صورتش بالا می آورد.
   رضا: فردا فیلم نامه رو می گیرم می خونم.کیفیتش مهم نیست.مهم اونیه که مقابلم بازی میکنه.مهم بازی کردن منه.(صدای زنگ تلفن همراه).رضا تلفن را جواب می دهد.(با چاپلوسی)
   رضا: سلام سرور ما، جناب تهیه کننده.
   تهیه کننده: حالت که خوبه؟
   رضا: دیگه از این بهتر؟!!
   تهیه کننده: زنگ زدم یاد آوری کنم که فردا حتما بیا دفتر واسه گرفتن فیلمنامه.یادت نره.
   رضا: آقا دیگه فیلمنامه خوندن نمیخواد که. بریم واسه قرار داد(می خندد).
   رضا: اسمش چیه یا هنوز معلوم نیست.؟!
   تهیه کننده:(عجله دارد)رضا جان یه کاری برام پیش اومد، فعلا خداحافظ.اسمش دنیاست.
   [تلفن قطع می شود. رضا زمزمه میکند..]
   رضا: دنیا رو بازی می کنم، دیگه غمی ندارم.
   [(صدای اذان)رضا زمزمه اش را قطع می کند].
داخلی- شب- اتاق رضا
   [رضا نماز را اقامه می کند.رضا سلام نماز را می دهد. رضا بر روی سجاده به فکر فرو می رود.(گذر زمان)].
خارجی-روز -پارک
   [رضا روی نیمکت پارک در سایه ی درخت در کنار مرد جوان(آرمان،۲۳ ساله) مینشیند.
   آرمان: نشین، پاشو همین الآن بریم.کاش از خدا یه چیز دیگه می خواستی. هلو داره میاد تو گلو.
   رضا: عجله نکن(با بی حالی)
   آرمان: چی؟(با تعجب و حالت غضب)
   رضا: من شرط دارم، دنیا رو به هر قیمتی بازی نمی کنم.
   آرمان: میمون هر چی زشت تره، اداش هم بیشتره. آخه خله اونا باید شرط بزارن نه تو.حالا پاشو بریم.غلط کردی.هر چی من گفتم. حرف هم نباشه.
   رضا: حالا می بینیم.
   [رضا و آرمان از نیمکت بلند می شوند.
به طرف خیابان میروند.از عرض خیابان عبور می کنند.از پله های دفتر بالا می روند.]
خارجی- روز-خیابان
   رضا و آرمان از در خروجی دفتر خارج می شوند.چهرهی رضا خندان است.آرمان متعجب است.
   آرمان: تا دیروز برای دختر قرمز پوش( با حالت تمسخر) می مرد، امروز شرط می کند که او نباشد. پسرک سرش از سیمان پر شده، منطقش هم آلاکلنگیست. جفتک به بخت خودت زدی.
   [رضا می خندد. آرمان حرص می خورد...]
   آرمان: گم شو برویم تا از داغ کارت یقه ام را چهل تکه نکرده ام.دیوانه.
 بر گرفته از
آیه (۳۶) سوره محمد
□  زندگى این دنیا لهو و لعبى بیش نیست، و اگر ایمان بیاورید و پروا بدارید[خدا] پاداش شما را مى دهد و اموالتان را[در عوض ] نمى خواهد.□

۹۴/۱۲/۱۶

نظرات  (۱)

شاید کار اولتون بوده
شاید توقعم ازتون رفته بالا
ولی خب واقعا خوب نبود
واقعا بد بود
البته نظر شخصی من که هیچ بویی از هنر و نفد ندارم
یک نظر کاملا عامیانه
ببخشید صرح و رک گفتم
پاسخ:
خودمم باهاش حال نکردم..

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">