دیوان نا نوشته آقای حو

داستان می نویسم. سعی می کنم مفهوم داشته باشند.از آن جایی که دامنه ی سلیقه ها گسترده است. شاید کسی برداشتی از این نوشته ها کرد. بگذار خوشبین باشم.
پنجشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۴، ۰۲:۲۶ ق.ظ

ماجراهای قهوه خانه هردمبیل2

داخلی _روز _قهوه خانه

 {فضای درون قهوه خانه آرام است. محمد علی  قهوه چی شده است.}
 {خسرو  به در قهوه خانه نزدیک می شود. تفنگ برنو از کولش آویزان است. داخل میشود. موهایش مثل احوالش که رنجور است پریشان شد اند. نا امیدی در چهره خسرو
موج میزند. او وسط قهوه خانه می ایستد. به اهالی روستا که  دور هم و  پشت میزهای چوبی نشسته اند و منتظر اند، نگاه میکند. خسرو سرش را پایین می اندازد. بعد از مکث چند لحظه ای خسرو سرش را بالا میکند و با همان یاس  و شرمندگی} میگوید: {نشد. به بزرگی نام مرحوم پدرم اعتنایی نکردند. تصور میکردم که شاید بتوانم آنها را با ترساندن از عظمت قدرت پدرم بترسانم. ولی اشتباه میکردم. کسی که به دنبال نام است انگار، کند ذهن میشود. خانه های غرب روستا را با خاک یکسان کردند . قبر پدرم را خراب کردند و با خراش دادن سنگ قبرش روی آن نوشتند مرگ بر کیارش. من دیگر توان ادامه ندارم. آیا کسی هست که ادامه بدهد.؟}
 {شعیب بلند میشود. به طرف وسط قهوه خانه  میرود .کنار خسرو می ایستد. دستش را بر شانه خسرو می گذارد. رو به او می کند و}
     میگوید: با هم مقابلشان می ایستیم.حتی اگر 8 ماه هم طول بکشد.



نوشته شده توسط
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

دیوان نا نوشته آقای حو

داستان می نویسم. سعی می کنم مفهوم داشته باشند.از آن جایی که دامنه ی سلیقه ها گسترده است. شاید کسی برداشتی از این نوشته ها کرد. بگذار خوشبین باشم.

فقط نوشته های خودم رو درج می کنم. نه این که بقیه رو داخل آدم حساب نکنم.نه زبونم لال.چون همیشه قضیه درست بر عکس بوده. بیشتر دوس دارم روی سه پایه ی استقلال باشم. حال یا سکوی قهرمانی میشه یا هم گوش شیطون کر چهار پایه ی اعدام!. مهم مستقل بودنه.(فامیلیم مستعاره)

ماجراهای قهوه خانه هردمبیل2

پنجشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۴، ۰۲:۲۶ ق.ظ

داخلی _روز _قهوه خانه

 {فضای درون قهوه خانه آرام است. محمد علی  قهوه چی شده است.}
 {خسرو  به در قهوه خانه نزدیک می شود. تفنگ برنو از کولش آویزان است. داخل میشود. موهایش مثل احوالش که رنجور است پریشان شد اند. نا امیدی در چهره خسرو
موج میزند. او وسط قهوه خانه می ایستد. به اهالی روستا که  دور هم و  پشت میزهای چوبی نشسته اند و منتظر اند، نگاه میکند. خسرو سرش را پایین می اندازد. بعد از مکث چند لحظه ای خسرو سرش را بالا میکند و با همان یاس  و شرمندگی} میگوید: {نشد. به بزرگی نام مرحوم پدرم اعتنایی نکردند. تصور میکردم که شاید بتوانم آنها را با ترساندن از عظمت قدرت پدرم بترسانم. ولی اشتباه میکردم. کسی که به دنبال نام است انگار، کند ذهن میشود. خانه های غرب روستا را با خاک یکسان کردند . قبر پدرم را خراب کردند و با خراش دادن سنگ قبرش روی آن نوشتند مرگ بر کیارش. من دیگر توان ادامه ندارم. آیا کسی هست که ادامه بدهد.؟}
 {شعیب بلند میشود. به طرف وسط قهوه خانه  میرود .کنار خسرو می ایستد. دستش را بر شانه خسرو می گذارد. رو به او می کند و}
     میگوید: با هم مقابلشان می ایستیم.حتی اگر 8 ماه هم طول بکشد.

۹۴/۱۲/۲۰

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">