دیوان نا نوشته آقای حو

داستان می نویسم. سعی می کنم مفهوم داشته باشند.از آن جایی که دامنه ی سلیقه ها گسترده است. شاید کسی برداشتی از این نوشته ها کرد. بگذار خوشبین باشم.
دوشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۴، ۰۷:۰۹ ق.ظ

ماجراهای قهوه خانه هردمبیل5

داخلی روز_روز_قهوه خانه
    محمد(سر تا پا لباس سیاه رنگ پوشیده) کنار علیجان پشت میز نشسته است. میر حسن روبروی سید رحیم نشسته است. یک جای خالی کنار او هست. اکبر آقا برای سید رحیم(70 ساله) که تازه از راه رسیده بود چای می آورد و کنار میر حسن مینشیند. از بیرون سر و صدایی میآید. حاضرین در قهوه خانه متوجه بیرون میشوند. مرد جوانی که گل و لای به کف کفشهایش چسپیده،  دست محمود را گرفته و  با اکراه محمود وارد میشوند. به دنبال شیخ محمود ،خسرو وارد میشود. بعد از او هم برادر دوقلوی محمود وارد میشود و بدون اینکه به کسی سلام کند روی صندلی چوبی مینشیند. خسرو میرود  تا برای خودش چای بریزد.مرد جوان کنار علیجان منشیند. در حالی که  اکبر آقا  با آرنج به پهلوی میر حسن میزند. شیخ محمود جایی مینشیند که چشمش به چشم اکبر آقا نیفتد.

   قهوه خانه ساکت  میشود. صدای کشیده شدن استکان به نعلبکی سید رحیم وصل میشود به صدای صاف کردن سینه میر حسن.میر حسن بلند میشود.در حالی که سعی میکند با همه
تماس چشمی برقرار کند میگوید: رک میگویم. با توجه به علاقه و توانایی اکبر آقا، پیشنهاد میکنم ، مادام العمر مسولیت مدیریت این عجوزه(قهوه خانه) را  به اکبر بسپارید. خسرو که برای خودش چای ریخته،می آید و مینشیند. هنوز حرف میر حسن تمام نشده است. سید رحیم بلند میشود. به طرف میر حسن خیره میشود. به ابروهایش گره می اندازد. زیر لب غرولند میکند و بعد میگوید: شما زیبا صحبت میکنید. ولی طرف حق  را نمی گیرید. و این حرفی که زدید برای سابقه تان بد میشود. خودتان را خراب کردید. مگر آزادانه تصمیم را نگرفتیم که محمد قهوه خانه را از آکبر تحویل میگیرد. پذیرفته اید یا روی حرفتان هستید؟
   میر حسن که هنوز ایستاده است جواب میدهد: هر چند  معتقدم که شما منظور من را بد متوجه شده اید و نباید با آن مخالفت میکردید.ولی چه کنم؟!!زندگی اجبار است ،لاجرم باید
زیست.و سر جای خود مینشیند.

مشیر از جایش بلند میشود. در حالی که آرام و قدم زنان سوت میزند از قوه خانه خارج میشود. محمود هم با عصبانیت مشتی بر میز می کوبد . به دنبال مشیر میرود.



نوشته شده توسط
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

دیوان نا نوشته آقای حو

داستان می نویسم. سعی می کنم مفهوم داشته باشند.از آن جایی که دامنه ی سلیقه ها گسترده است. شاید کسی برداشتی از این نوشته ها کرد. بگذار خوشبین باشم.

فقط نوشته های خودم رو درج می کنم. نه این که بقیه رو داخل آدم حساب نکنم.نه زبونم لال.چون همیشه قضیه درست بر عکس بوده. بیشتر دوس دارم روی سه پایه ی استقلال باشم. حال یا سکوی قهرمانی میشه یا هم گوش شیطون کر چهار پایه ی اعدام!. مهم مستقل بودنه.(فامیلیم مستعاره)

ماجراهای قهوه خانه هردمبیل5

دوشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۴، ۰۷:۰۹ ق.ظ

داخلی روز_روز_قهوه خانه
    محمد(سر تا پا لباس سیاه رنگ پوشیده) کنار علیجان پشت میز نشسته است. میر حسن روبروی سید رحیم نشسته است. یک جای خالی کنار او هست. اکبر آقا برای سید رحیم(70 ساله) که تازه از راه رسیده بود چای می آورد و کنار میر حسن مینشیند. از بیرون سر و صدایی میآید. حاضرین در قهوه خانه متوجه بیرون میشوند. مرد جوانی که گل و لای به کف کفشهایش چسپیده،  دست محمود را گرفته و  با اکراه محمود وارد میشوند. به دنبال شیخ محمود ،خسرو وارد میشود. بعد از او هم برادر دوقلوی محمود وارد میشود و بدون اینکه به کسی سلام کند روی صندلی چوبی مینشیند. خسرو میرود  تا برای خودش چای بریزد.مرد جوان کنار علیجان منشیند. در حالی که  اکبر آقا  با آرنج به پهلوی میر حسن میزند. شیخ محمود جایی مینشیند که چشمش به چشم اکبر آقا نیفتد.

   قهوه خانه ساکت  میشود. صدای کشیده شدن استکان به نعلبکی سید رحیم وصل میشود به صدای صاف کردن سینه میر حسن.میر حسن بلند میشود.در حالی که سعی میکند با همه
تماس چشمی برقرار کند میگوید: رک میگویم. با توجه به علاقه و توانایی اکبر آقا، پیشنهاد میکنم ، مادام العمر مسولیت مدیریت این عجوزه(قهوه خانه) را  به اکبر بسپارید. خسرو که برای خودش چای ریخته،می آید و مینشیند. هنوز حرف میر حسن تمام نشده است. سید رحیم بلند میشود. به طرف میر حسن خیره میشود. به ابروهایش گره می اندازد. زیر لب غرولند میکند و بعد میگوید: شما زیبا صحبت میکنید. ولی طرف حق  را نمی گیرید. و این حرفی که زدید برای سابقه تان بد میشود. خودتان را خراب کردید. مگر آزادانه تصمیم را نگرفتیم که محمد قهوه خانه را از آکبر تحویل میگیرد. پذیرفته اید یا روی حرفتان هستید؟
   میر حسن که هنوز ایستاده است جواب میدهد: هر چند  معتقدم که شما منظور من را بد متوجه شده اید و نباید با آن مخالفت میکردید.ولی چه کنم؟!!زندگی اجبار است ،لاجرم باید
زیست.و سر جای خود مینشیند.

مشیر از جایش بلند میشود. در حالی که آرام و قدم زنان سوت میزند از قوه خانه خارج میشود. محمود هم با عصبانیت مشتی بر میز می کوبد . به دنبال مشیر میرود.

۹۴/۱۲/۲۴

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">