دیوان نا نوشته آقای حو

داستان می نویسم. سعی می کنم مفهوم داشته باشند.از آن جایی که دامنه ی سلیقه ها گسترده است. شاید کسی برداشتی از این نوشته ها کرد. بگذار خوشبین باشم.
سه شنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۴، ۰۴:۵۷ ق.ظ

ماجراهای قهوه خانه هردمبیل6

داخلی_روز_قهوه خانه
   در آهنی قهوه خانه باز است. نور به داخل قهوه خانه میتابد. مشیر روی صندلی نشسته و پاهایش را روی میز دراز کرده است. محمد(سر تا پا لباس سیاه پوشیده) با دستمال روی بقیه میزها را پاک میکند. سید رحیم در حالی که عصا میزند آرام آرام وارد قهوه خانه میشود.شیخ محمود هم  بعد از میر حسن وارد میشوند. نگاه محمود به نگاه برادرش گره میخورد. چشمان محمود از تعجب گرد میشود. همین زمان علیجان و اکبر وارد میشوند. سید رحیم به طرف مشیر میرود و محکم پاهای او را گرفته و از روی میز برمیدارد. تعادل مشیر به هم میخورد. بقیه حاضرین نزدیکتر می آیند. مشیر بلند میشود و می ایستد. خاک  لباسش را میتکاند و رو به طرف سید رحیم میگوید: به زودی  به خاطر بزرگی کارهایم مرا جز به نام مشیر کبیر صدا نخواهی زد. البته لازمه حرف زدن ،گرم بودن نفس است که بعید است حداقل تو یکی دیگر رمقی برای عمر بیشتر داشته باشی. سید رحیم با آرامش میگوید: لطف عمر به زیادیش نیست و به  عزتمندیش است. واینکه مرا از مردن باکی نیست. اما  تو از قهوه خانه بیرون برو که بی ادبیت عدم لیاقتت را ثابت کرده. در این حین جوانی که گل به کف کفشش چسپیده وارد میشود. مشیر در حالی که به طرف درب خروجی قهوه خانه میرود میگوید: ماجرای آن سیزده نفری که طی این 8 روز ،مداوم  اینجا لنگر انداخته بودند وگنگر مجانی میخوردند  را از محمد مشکی پوش بپرسید. من شاید بی ادب باشم و به اعتقادات شما بی اعتقاد ،ولی خائن نبوده ام. فکر کنم محمد هم خودش را به بهایی ناچیز فروخته و حالا  به نام شما و به کام خودش خوش خدمتی میکند. مشیر از در قهوه خانه بیرون میرود. محمد سرش را پایین انداخته  و نگاهش را به زمین دوخته است. حاضرین با نگاهشان از او سوال میپرسند. محمد سرش را بلند میکند و میگوید: اشتباه کرده ام. راست میگوید. اثرات شادی در چهره ی شیخ محمود نمایان میشود.علیجان میگوید: یعنی باید باز هم  مسئول قهوه خانه را فردا عوض کنیم. همه ساکت میشوند.



نوشته شده توسط
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

دیوان نا نوشته آقای حو

داستان می نویسم. سعی می کنم مفهوم داشته باشند.از آن جایی که دامنه ی سلیقه ها گسترده است. شاید کسی برداشتی از این نوشته ها کرد. بگذار خوشبین باشم.

فقط نوشته های خودم رو درج می کنم. نه این که بقیه رو داخل آدم حساب نکنم.نه زبونم لال.چون همیشه قضیه درست بر عکس بوده. بیشتر دوس دارم روی سه پایه ی استقلال باشم. حال یا سکوی قهرمانی میشه یا هم گوش شیطون کر چهار پایه ی اعدام!. مهم مستقل بودنه.(فامیلیم مستعاره)

ماجراهای قهوه خانه هردمبیل6

سه شنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۴، ۰۴:۵۷ ق.ظ

داخلی_روز_قهوه خانه
   در آهنی قهوه خانه باز است. نور به داخل قهوه خانه میتابد. مشیر روی صندلی نشسته و پاهایش را روی میز دراز کرده است. محمد(سر تا پا لباس سیاه پوشیده) با دستمال روی بقیه میزها را پاک میکند. سید رحیم در حالی که عصا میزند آرام آرام وارد قهوه خانه میشود.شیخ محمود هم  بعد از میر حسن وارد میشوند. نگاه محمود به نگاه برادرش گره میخورد. چشمان محمود از تعجب گرد میشود. همین زمان علیجان و اکبر وارد میشوند. سید رحیم به طرف مشیر میرود و محکم پاهای او را گرفته و از روی میز برمیدارد. تعادل مشیر به هم میخورد. بقیه حاضرین نزدیکتر می آیند. مشیر بلند میشود و می ایستد. خاک  لباسش را میتکاند و رو به طرف سید رحیم میگوید: به زودی  به خاطر بزرگی کارهایم مرا جز به نام مشیر کبیر صدا نخواهی زد. البته لازمه حرف زدن ،گرم بودن نفس است که بعید است حداقل تو یکی دیگر رمقی برای عمر بیشتر داشته باشی. سید رحیم با آرامش میگوید: لطف عمر به زیادیش نیست و به  عزتمندیش است. واینکه مرا از مردن باکی نیست. اما  تو از قهوه خانه بیرون برو که بی ادبیت عدم لیاقتت را ثابت کرده. در این حین جوانی که گل به کف کفشش چسپیده وارد میشود. مشیر در حالی که به طرف درب خروجی قهوه خانه میرود میگوید: ماجرای آن سیزده نفری که طی این 8 روز ،مداوم  اینجا لنگر انداخته بودند وگنگر مجانی میخوردند  را از محمد مشکی پوش بپرسید. من شاید بی ادب باشم و به اعتقادات شما بی اعتقاد ،ولی خائن نبوده ام. فکر کنم محمد هم خودش را به بهایی ناچیز فروخته و حالا  به نام شما و به کام خودش خوش خدمتی میکند. مشیر از در قهوه خانه بیرون میرود. محمد سرش را پایین انداخته  و نگاهش را به زمین دوخته است. حاضرین با نگاهشان از او سوال میپرسند. محمد سرش را بلند میکند و میگوید: اشتباه کرده ام. راست میگوید. اثرات شادی در چهره ی شیخ محمود نمایان میشود.علیجان میگوید: یعنی باید باز هم  مسئول قهوه خانه را فردا عوض کنیم. همه ساکت میشوند.

۹۴/۱۲/۲۵

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">