دیوان نا نوشته آقای حو

داستان می نویسم. سعی می کنم مفهوم داشته باشند.از آن جایی که دامنه ی سلیقه ها گسترده است. شاید کسی برداشتی از این نوشته ها کرد. بگذار خوشبین باشم.
جمعه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۴، ۰۲:۵۵ ق.ظ

ماجراهای پسر واکسی1(حق مرد است که بخواهد باردار بشود)

خارجی -روز-مرکز شهر

    پسر واکسی(۱۰ ساله) با اندام کوچک  در پیاده رو کنار دیوار روی جعبه چوبی نشسته است.یک جعبه ی چوبی جلوی روی او قرار دارد.او واکسی را از داخل جعبه چوبی بر میدارد.مداوم و بی اختیار سر ظرف واکس را باز میکند و میبندد.خورشید از رو به روی آنها میتابد.در کنار جوی آب نزدیک خیابان درخت تنومندیست که آنها در سایه آن نشسته اند. کنار دست او پیرمردی (۷۰ساله) با موی سر و محاسن بلند و سفید نشسته است. او کفشی را در دست گرفته و آن را وصله میزند. پیرمرد کار دوختن کفش را تمام میکند. آن را داخل کیسه ی  پلاستیک سیاهی میگذارد. تسبیحش را به دست میگیرد و ذکر میگوید. در حالی که دستش را به سر پسر میکشد نگاهش می افتد به ماشین شاسی بلندی که راننده آن مردی(36 ساله) است چاق و کوتاه قامت با موهای کم پشت. مرد از ماشین پیاده میشود.مرد به طرف پیرمرد و پسر می آید. کفشهایش را روی سنگ فرشهای هشت ضلعی پیاده رو در می آورد. یک جفت دمپایی کهنه خاکستری رنگ میپوشد.در همین حین زن مرد از ماشین پیاده میشود.در ماشین را محکم میزند. به طرف مرد می آید. مرد از پسر میخواهد که کفشهایش را واکس بزند.

   زن با گریه و زاری به مرد نزدیک میشود. مرد رویش را از زنش بر میگرداند. زن به شوهرش میگوید: من عاشق تو هستم. نمیخواهم و نمیتوانم از تو جدا بشوم. چرا میخواهی مرا طلاق بدهی. مرد چهره اش را در هم میکند و میگوید:بر سر طلاق توافق میکنیم، نه اینکه من تو را طلاق میدهم. زن میگوید: خب یک دلیل برای طلاق گرفتن بیاور؟ مرد میگوید: چرا بیشتر از من به زندگی شخصی ات میرسی؟چرا میگویی حق مادر نشدن را داری؟چرا میخواهی بیشتر از من کار کنی و در آمد داشته باشی؟ زن میگوید:خب این حق زن است که به اندازه مرد باشد. مرد عصبانیست.حرص میخورد. میگوید:نمی دانم این طرز فکر از کجا آب میخورد.تو که اینطور نبودی.مرد صدایش را بالا میبرد. تنها دلیل طلاق این است که غیر منطقی هستی، خب اگر اصل بر برابری من و توست، من هم میخواهم بار دار بشوم. ایا این احمقانه نیست؟.ساکت میشوند.مرد پول واکس را میدهد. به طرف ماشین میرود. سوار میشود. زن هم سوار میشود. ماشین حرکت میکند . میروند.

   پیرمرد در حالی که به سر پسر دست میکشد میگوید: من از این روز که زن قابل کنترل نباشد ترسیدم و زن نگرفتم ولی این مردان چه شجاع هستند که این خطر را پذیرفته اند. تسلط بر روح زن، دو عمر میخواهد. ولی یک راهکار خیلی خوب هم هست که حالا برای دانستن آن زود است.پسر که انگار متوجه حرفهای پیرمرد نمیشود سرش را میخاراند. پسر دوباره قوطی واکس را برمیدارد.سر واکس را مداوم باز میکند و میبندد. 

ادامه دارد...



نوشته شده توسط
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

دیوان نا نوشته آقای حو

داستان می نویسم. سعی می کنم مفهوم داشته باشند.از آن جایی که دامنه ی سلیقه ها گسترده است. شاید کسی برداشتی از این نوشته ها کرد. بگذار خوشبین باشم.

فقط نوشته های خودم رو درج می کنم. نه این که بقیه رو داخل آدم حساب نکنم.نه زبونم لال.چون همیشه قضیه درست بر عکس بوده. بیشتر دوس دارم روی سه پایه ی استقلال باشم. حال یا سکوی قهرمانی میشه یا هم گوش شیطون کر چهار پایه ی اعدام!. مهم مستقل بودنه.(فامیلیم مستعاره)

خارجی -روز-مرکز شهر

    پسر واکسی(۱۰ ساله) با اندام کوچک  در پیاده رو کنار دیوار روی جعبه چوبی نشسته است.یک جعبه ی چوبی جلوی روی او قرار دارد.او واکسی را از داخل جعبه چوبی بر میدارد.مداوم و بی اختیار سر ظرف واکس را باز میکند و میبندد.خورشید از رو به روی آنها میتابد.در کنار جوی آب نزدیک خیابان درخت تنومندیست که آنها در سایه آن نشسته اند. کنار دست او پیرمردی (۷۰ساله) با موی سر و محاسن بلند و سفید نشسته است. او کفشی را در دست گرفته و آن را وصله میزند. پیرمرد کار دوختن کفش را تمام میکند. آن را داخل کیسه ی  پلاستیک سیاهی میگذارد. تسبیحش را به دست میگیرد و ذکر میگوید. در حالی که دستش را به سر پسر میکشد نگاهش می افتد به ماشین شاسی بلندی که راننده آن مردی(36 ساله) است چاق و کوتاه قامت با موهای کم پشت. مرد از ماشین پیاده میشود.مرد به طرف پیرمرد و پسر می آید. کفشهایش را روی سنگ فرشهای هشت ضلعی پیاده رو در می آورد. یک جفت دمپایی کهنه خاکستری رنگ میپوشد.در همین حین زن مرد از ماشین پیاده میشود.در ماشین را محکم میزند. به طرف مرد می آید. مرد از پسر میخواهد که کفشهایش را واکس بزند.

   زن با گریه و زاری به مرد نزدیک میشود. مرد رویش را از زنش بر میگرداند. زن به شوهرش میگوید: من عاشق تو هستم. نمیخواهم و نمیتوانم از تو جدا بشوم. چرا میخواهی مرا طلاق بدهی. مرد چهره اش را در هم میکند و میگوید:بر سر طلاق توافق میکنیم، نه اینکه من تو را طلاق میدهم. زن میگوید: خب یک دلیل برای طلاق گرفتن بیاور؟ مرد میگوید: چرا بیشتر از من به زندگی شخصی ات میرسی؟چرا میگویی حق مادر نشدن را داری؟چرا میخواهی بیشتر از من کار کنی و در آمد داشته باشی؟ زن میگوید:خب این حق زن است که به اندازه مرد باشد. مرد عصبانیست.حرص میخورد. میگوید:نمی دانم این طرز فکر از کجا آب میخورد.تو که اینطور نبودی.مرد صدایش را بالا میبرد. تنها دلیل طلاق این است که غیر منطقی هستی، خب اگر اصل بر برابری من و توست، من هم میخواهم بار دار بشوم. ایا این احمقانه نیست؟.ساکت میشوند.مرد پول واکس را میدهد. به طرف ماشین میرود. سوار میشود. زن هم سوار میشود. ماشین حرکت میکند . میروند.

   پیرمرد در حالی که به سر پسر دست میکشد میگوید: من از این روز که زن قابل کنترل نباشد ترسیدم و زن نگرفتم ولی این مردان چه شجاع هستند که این خطر را پذیرفته اند. تسلط بر روح زن، دو عمر میخواهد. ولی یک راهکار خیلی خوب هم هست که حالا برای دانستن آن زود است.پسر که انگار متوجه حرفهای پیرمرد نمیشود سرش را میخاراند. پسر دوباره قوطی واکس را برمیدارد.سر واکس را مداوم باز میکند و میبندد. 

ادامه دارد...

۹۴/۱۲/۲۸

نظرات  (۳)

جالب هام؛
جمله های اخر واکسی
دلیل اوردن مرد
غیرجالب هام؛
عشق زن وشوهر
پاسخ:
ممنون که خوندید و نظر دادید و باعث شدید خودم هم یک بار دیگه بخونمش.
منم ممنونم جواب دادی.
خیلی زیاد
ولی شروعش خیلی خوب بود
شما فیلمنامه نویسی؟
پاسخ:
ممنون از لطفتون.

نه والا نویسنده آماتور هم نیستم.فقط نوشتن رو دوس دارم.
چرا پسرک مدام در واکس رو باز و بسته میکنه؟
پاسخ:
نمیدونم.
شاید عادت کرده.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">