دیوان نا نوشته آقای حو

داستان می نویسم. سعی می کنم مفهوم داشته باشند.از آن جایی که دامنه ی سلیقه ها گسترده است. شاید کسی برداشتی از این نوشته ها کرد. بگذار خوشبین باشم.
سه شنبه, ۳ فروردين ۱۳۹۵، ۰۲:۳۲ ق.ظ

ماجراهای پسر واکسی2(زن گرفتن پسر چهارده ساله)

خارجی-روز-پیاده رو
   پسر واکسی(10 ساله)  به پیرمرد(70 ساله) که کنار او نشسته است،رو میکند. با ناز و خواهش از او میپرسد: شما که گفتید این پول دوختن کفشها را برای خودتان نمیخواهی. پس بگویید برای کی میخواهید؟ در همین حال پسر جوانی(23 ساله) با شلوار جین و پیراهن آستین کوتاه زرد رنگ در حالی که نگاهش متوجه صفحه ی تلفن همراهش بود. و جلویش را نگاه نمیکرد، به جعبه ی وسایل پسر واکسی برخورد کرد و زانویش هم آرام و نه با شدت به سر پسر برخورد کرد.پسر واکسی ابتدا ترسید. سعی کرد از ریخته شدن وسایلش جلوگیری کند. و بعد از برخورد زانوی جوان با صورتش، دستش را بر گیجگاهش گذاشت. آرام لبانش را وارونه کرد و اشک بر گونه های سفیدش جاری شد. پسر جوان بی اعتنا به آنچه رخ داد، گفت: مگه پیاده رو جای نشستنه.جمع کن وسایلتو.نگاه پسر جوان به نگاه پیر مرد گره میخورد. و نگاهش را دو باره به تلفن همراهش دوخت و به راهش ادامه داد.

   پیر مرد بلند شد که وسایل پسر واکسی را جمع و جور کند که همان جوان دستی به پشت پیرمرد زد و خودش وسایل را برداشت و روی جعبه چوبی گذاشت. جلوی پسر واکسی نشست. سر پسر را بالا آورد و پیشانیش را بوسید. چشمان اشک آلود پسر واکسی را پاک کرد. و او را در آغوش گرفت و در گوشش آرام گفت: ببخش.و دوباره پیشانیش را بوسید.بلند شد در حالی که میرفت، گفت: زود برمیگردم.
پسر واکسی سرش را پایین انداخته بود.پسر جوان با دو بستنی در دستانش برگشت. به پیرمرد تعارف کرد و پیرمرد نپذیرفت.کنار پسر واکسی و روی زمین نشست و به او گفت: بستنی را بگیر و بگو که بخشیدی؟ پسر سرش را بالا آورد و بستنی را گرفت و گفت: بخشیدم.

   بعد از آن که پسر جوان رفت. پیرمرد به پسر واکسی نزدیک شد به چهره ی معصومش خیره ماند. اگر میخواهی بدانی پولها برای کیست؟ باش. میگویم. پیرمرد گفت: برای پسر چهارده ساله ای میخواهم که میخواهد زن بگیرد و من هم برای اینکه شجاعتش را تشویق کرده باشم به او کمک میکنم.

ادامه دارد...



نوشته شده توسط
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

دیوان نا نوشته آقای حو

داستان می نویسم. سعی می کنم مفهوم داشته باشند.از آن جایی که دامنه ی سلیقه ها گسترده است. شاید کسی برداشتی از این نوشته ها کرد. بگذار خوشبین باشم.

فقط نوشته های خودم رو درج می کنم. نه این که بقیه رو داخل آدم حساب نکنم.نه زبونم لال.چون همیشه قضیه درست بر عکس بوده. بیشتر دوس دارم روی سه پایه ی استقلال باشم. حال یا سکوی قهرمانی میشه یا هم گوش شیطون کر چهار پایه ی اعدام!. مهم مستقل بودنه.(فامیلیم مستعاره)

ماجراهای پسر واکسی2(زن گرفتن پسر چهارده ساله)

سه شنبه, ۳ فروردين ۱۳۹۵، ۰۲:۳۲ ق.ظ

خارجی-روز-پیاده رو
   پسر واکسی(10 ساله)  به پیرمرد(70 ساله) که کنار او نشسته است،رو میکند. با ناز و خواهش از او میپرسد: شما که گفتید این پول دوختن کفشها را برای خودتان نمیخواهی. پس بگویید برای کی میخواهید؟ در همین حال پسر جوانی(23 ساله) با شلوار جین و پیراهن آستین کوتاه زرد رنگ در حالی که نگاهش متوجه صفحه ی تلفن همراهش بود. و جلویش را نگاه نمیکرد، به جعبه ی وسایل پسر واکسی برخورد کرد و زانویش هم آرام و نه با شدت به سر پسر برخورد کرد.پسر واکسی ابتدا ترسید. سعی کرد از ریخته شدن وسایلش جلوگیری کند. و بعد از برخورد زانوی جوان با صورتش، دستش را بر گیجگاهش گذاشت. آرام لبانش را وارونه کرد و اشک بر گونه های سفیدش جاری شد. پسر جوان بی اعتنا به آنچه رخ داد، گفت: مگه پیاده رو جای نشستنه.جمع کن وسایلتو.نگاه پسر جوان به نگاه پیر مرد گره میخورد. و نگاهش را دو باره به تلفن همراهش دوخت و به راهش ادامه داد.

   پیر مرد بلند شد که وسایل پسر واکسی را جمع و جور کند که همان جوان دستی به پشت پیرمرد زد و خودش وسایل را برداشت و روی جعبه چوبی گذاشت. جلوی پسر واکسی نشست. سر پسر را بالا آورد و پیشانیش را بوسید. چشمان اشک آلود پسر واکسی را پاک کرد. و او را در آغوش گرفت و در گوشش آرام گفت: ببخش.و دوباره پیشانیش را بوسید.بلند شد در حالی که میرفت، گفت: زود برمیگردم.
پسر واکسی سرش را پایین انداخته بود.پسر جوان با دو بستنی در دستانش برگشت. به پیرمرد تعارف کرد و پیرمرد نپذیرفت.کنار پسر واکسی و روی زمین نشست و به او گفت: بستنی را بگیر و بگو که بخشیدی؟ پسر سرش را بالا آورد و بستنی را گرفت و گفت: بخشیدم.

   بعد از آن که پسر جوان رفت. پیرمرد به پسر واکسی نزدیک شد به چهره ی معصومش خیره ماند. اگر میخواهی بدانی پولها برای کیست؟ باش. میگویم. پیرمرد گفت: برای پسر چهارده ساله ای میخواهم که میخواهد زن بگیرد و من هم برای اینکه شجاعتش را تشویق کرده باشم به او کمک میکنم.

ادامه دارد...

۹۵/۰۱/۰۳

نظرات  (۵)

خوب بود
ادامشم بنویس:)
پاسخ:
باز هم ممنون که خوندید.
سلام!
من به جا پیرمرده بودم یه دونه می زدم پس کله ی اون 14 ساله.
چه شجاعتی؟!
پاسخ:
سلام بر شما.
حتما که زده پس کلش البته با خنده.
یعنی واقعا شجاعت نیست؟
این رئالیستی من تو داستان مزخرفه.و متاسفم بخاطرش. ولی باید بگم.
آیا واقعاااااا همچین پسرای با احساسی تو دنیا وجود دارن.؟
و این که یکم سیر داستان ساده بود.
بیشتر پرورشش بده،فک کنم یه چیز خیلی خوبی از اب دربیاد.
پاسخ:
آره واقعااا هستن....

و اینکه میدونم سیر مستقیمی داشت  و
 پرورش بیشترش توانایی میخواد که شاید من ندارم.
14 ساله مامان میخواد زن به چه کارش میاد !
پاسخ:
چالش جالبیه!
البته من رو این حرف خیلی اصرار دارم ولی
 حیف که بقیه هیچ موافقش نیستن.



شخصیت پسر دور از انتظارم بود. غافلگیر شدم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">