دیوان نا نوشته آقای حو

داستان می نویسم. سعی می کنم مفهوم داشته باشند.از آن جایی که دامنه ی سلیقه ها گسترده است. شاید کسی برداشتی از این نوشته ها کرد. بگذار خوشبین باشم.
پنجشنبه, ۵ فروردين ۱۳۹۵، ۰۳:۳۴ ق.ظ

ماجراهای پسر واکسی4(سیب قرمز)

خارجی- روز-پیاده رو

   پیرزنی با قد خمیده و زنبیلی پر از مواد غذایی آرام و سنگین قدم بر میدارد. پسر واکسی در حالی که پوتینهای سرباز جوانی را واکس میزند نگاهش به سنگینی زنبیل می افتد. به واکس زدنش ادامه میدهد. روبروی پیرمرد دختری که با هدفون موسیقی گوش میدهد ایستاده است. دختر چشمانش را میبندد. آرام و بدون صدا با خواننده زمزمه میکند. در همین حین که دختر متاثر از آهنگ است و گویی بر روی زمین نیست. پسر دستش را به کیف دختر نزدیک میکند و بدون اینکه دختر متوجه شود سیب قرمزی از کیفش بیرون می آورد و قایم میکند. پیرمرد کار وصله زدن کفش دختر را تمام میکند. . پیرمرد عرق پیشانیش را پاک میکند.دختر آهنگ را قطع میکند.قبل از اینکه دختر پول را بدهد پیرمرد از او میپرسد: زیاد آهنگ گوش میدهی؟. دختر میگوید: موسیقی برام مثل آب و غذاست.موسیقی همدم منه. دختر پول دوختن کفشش را میدهد و میرود. پسر واکسی در حال واکس زدن پوتین هاست. پیرزن از جلوی آنها آرام آرام عبور میکند. سرباز جوان میگوید: تا کفشارو واکس بزنی، منم اومدم. و به طرف پیرزن میرود و زنبیلش را میگیرد. پسر جلو می افتد و پیرزن هم به دنبالش سریعتر حرکت میکند.

گذشت زمان...

   سرباز جوان که یک جفت دمپایی پوشیده و در دستش یک سیب سرخ و یک سیب زرد هست برمیگردد. وقتی نزدیک واکسی میشود سیب قرمز را به داخل جوی آب پرتاب میکند. پیرمرد میپرسد: چرا سیب را دور انداختی ؟.  سرباز جواب داد: از کیف دختره برداشته بودم. پیرمرد پرسید: حتما این  یکی سیب را هم از زنبیل پیرزن برداشتی؟. سرباز گفت: نه پدر من، اشتباه کردی، این یکی سیب رو دختر خانوم همون پیرزنه بهم داد.وسیب را محکم در دستش گرفت و گفت:  فرق این سیب با اون سیب، فاصله ی  زمین تا آسمونه. سرباز به روی زمین نشست. کفشهایش را پوشید. بند پوتینهایش را محکم بست و پول(اضاف بر مقدار) واکسی رو داد. بقیه اش را هم نگرفت و رفت. در حالی که سرباز دور میشد، پیرمرد آهسته گفت: برو به سلامت که نیازمندتر از سرباز به کمک تو این جامعه، خود سربازه.



نوشته شده توسط
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

دیوان نا نوشته آقای حو

داستان می نویسم. سعی می کنم مفهوم داشته باشند.از آن جایی که دامنه ی سلیقه ها گسترده است. شاید کسی برداشتی از این نوشته ها کرد. بگذار خوشبین باشم.

فقط نوشته های خودم رو درج می کنم. نه این که بقیه رو داخل آدم حساب نکنم.نه زبونم لال.چون همیشه قضیه درست بر عکس بوده. بیشتر دوس دارم روی سه پایه ی استقلال باشم. حال یا سکوی قهرمانی میشه یا هم گوش شیطون کر چهار پایه ی اعدام!. مهم مستقل بودنه.(فامیلیم مستعاره)

ماجراهای پسر واکسی4(سیب قرمز)

پنجشنبه, ۵ فروردين ۱۳۹۵، ۰۳:۳۴ ق.ظ

خارجی- روز-پیاده رو

   پیرزنی با قد خمیده و زنبیلی پر از مواد غذایی آرام و سنگین قدم بر میدارد. پسر واکسی در حالی که پوتینهای سرباز جوانی را واکس میزند نگاهش به سنگینی زنبیل می افتد. به واکس زدنش ادامه میدهد. روبروی پیرمرد دختری که با هدفون موسیقی گوش میدهد ایستاده است. دختر چشمانش را میبندد. آرام و بدون صدا با خواننده زمزمه میکند. در همین حین که دختر متاثر از آهنگ است و گویی بر روی زمین نیست. پسر دستش را به کیف دختر نزدیک میکند و بدون اینکه دختر متوجه شود سیب قرمزی از کیفش بیرون می آورد و قایم میکند. پیرمرد کار وصله زدن کفش دختر را تمام میکند. . پیرمرد عرق پیشانیش را پاک میکند.دختر آهنگ را قطع میکند.قبل از اینکه دختر پول را بدهد پیرمرد از او میپرسد: زیاد آهنگ گوش میدهی؟. دختر میگوید: موسیقی برام مثل آب و غذاست.موسیقی همدم منه. دختر پول دوختن کفشش را میدهد و میرود. پسر واکسی در حال واکس زدن پوتین هاست. پیرزن از جلوی آنها آرام آرام عبور میکند. سرباز جوان میگوید: تا کفشارو واکس بزنی، منم اومدم. و به طرف پیرزن میرود و زنبیلش را میگیرد. پسر جلو می افتد و پیرزن هم به دنبالش سریعتر حرکت میکند.

گذشت زمان...

   سرباز جوان که یک جفت دمپایی پوشیده و در دستش یک سیب سرخ و یک سیب زرد هست برمیگردد. وقتی نزدیک واکسی میشود سیب قرمز را به داخل جوی آب پرتاب میکند. پیرمرد میپرسد: چرا سیب را دور انداختی ؟.  سرباز جواب داد: از کیف دختره برداشته بودم. پیرمرد پرسید: حتما این  یکی سیب را هم از زنبیل پیرزن برداشتی؟. سرباز گفت: نه پدر من، اشتباه کردی، این یکی سیب رو دختر خانوم همون پیرزنه بهم داد.وسیب را محکم در دستش گرفت و گفت:  فرق این سیب با اون سیب، فاصله ی  زمین تا آسمونه. سرباز به روی زمین نشست. کفشهایش را پوشید. بند پوتینهایش را محکم بست و پول(اضاف بر مقدار) واکسی رو داد. بقیه اش را هم نگرفت و رفت. در حالی که سرباز دور میشد، پیرمرد آهسته گفت: برو به سلامت که نیازمندتر از سرباز به کمک تو این جامعه، خود سربازه.

۹۵/۰۱/۰۵

نظرات  (۲)

چیزی که تو پست قبل گفتم رو تا حدودی اینجا دیدم :)
موفق باشید 
پاسخ:
لطف کردین که متنهارو خوندید و نظر دادین.
اینو بیشتر از قبلی دوس داشتم
همینطور ادامه بده
پاسخ:
لطف دارین.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">