دیوان نا نوشته آقای حو

داستان می نویسم. سعی می کنم مفهوم داشته باشند.از آن جایی که دامنه ی سلیقه ها گسترده است. شاید کسی برداشتی از این نوشته ها کرد. بگذار خوشبین باشم.

فقط نوشته های خودم رو درج می کنم. نه این که بقیه رو داخل آدم حساب نکنم.نه زبونم لال.چون همیشه قضیه درست بر عکس بوده. بیشتر دوس دارم روی سه پایه ی استقلال باشم. حال یا سکوی قهرمانی میشه یا هم گوش شیطون کر چهار پایه ی اعدام!. مهم مستقل بودنه.(فامیلیم مستعاره)

۳ مطلب با موضوع «کافه دایناحوو» ثبت شده است

مرد حدودا چهل ساله ای که هیکل درشتش تمام حجم صندلی را پر کرده، پشت میز و رو به دیوار نشسته و مداوم و آشفته دستش را لای موهای کم پشتش میبرد و حالت آنها را تغییر میدهد. زنگی که بالای در گذاشته شده به صدا در می آید. دختر و پسر جوان درحالی که بلند بلند با هم بحث میکنند داخل میشوند و چند صندلی آنطرف تر از مرد چهل ساله مینشینند. مرد صاحب کافه سفارش مرد را جلوی او روی میز میگذارد و به طرف دختر و پسر که چانه شان تازه گرم شده میرود و خوش آمد میگوید. زن صاحب کافه از آشپزخانه بیرون می آید و تابلو چوبی که روی آن نوشته شده بود" بین زن کور و مرد کر  آرامش همیشه برقرار است " را به دیوار میزند و به آشپزخانه بر میگردد. دختر و پسر نگاهشان به نوشته می افتد و کافه ساکت میشود. 

   تا مرد صاحب کافه رفت و در آشپزخانه کنار همسرش ایستاد، مرد چهل ساله از جیبش مقداری پول بیرون آورد و روی میز گذاشت. بلند شد و به طرف دیوار رفت.تابلو  چوبی که روی آن نوشته شده بود "مثل فرانسوی: ازدواج زودش اشتباه بزرگیست و دیرش اشتباهی بزرگتر" را بین فشار زانو و دستهایش میشکند و شکسته های آن را روی میز میگذارد و به طرف در خروجی کافه قدم برمیدارد. دختر و پسر جوان به مرد خیره شده اند و با نگاهشان او را دنبال میکنند تا به در کافه میرسد.  مرد صاحب کافه از آشپزخانه بیرون می آید و با صدای بلند از مرد میپرسد: حداقل بگو چرا؟. مرد رویش را برگرداند و بعد از مکث کوتاهی گفت:فرض کن از فرانسه بدم می آید. و در کافه را باز کرد و خارج شد.

۲ نظر ۱۵ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۳۵

مرد صاحب کافه نزدیک جاده ای که از جلوی کافه میگذرد سایه بانی درست کرده و زیر آن قابهای چوبی درست میکند. ماشین سفید رنگی به جاده ی خاکی که به طرف کافه می اید وارد میشود. راننده آن مرد مسنی است که روی ریگهای جلوی کافه عصا زنان آرام حرکت میکند و وارد کافه میشود. مرد صاحب کافه بلند میشود تا داخل کافه شود. در همین حین سه ماشین سیاه رنگ که  شیشه های دودی آنها بالا داده شده جلوی کافه متوقف میشوند و از ماشین دومی یک مرد میانسال که چند نفر او را اسکورت میکنند به طرف کافه می آیند. مرد صاحب کافه فورا داخل میشود و به طرف دیوار میرود و قابی را که بر روی آن نوشته ای بود بر عکس میکند تا نوشته های آن معلوم نباشد.

بعد از آن مرد صاحب کافه برای مرد مسن که روبه روی دیوار نوشته ها پشت میز نشسته و نوشته ها را میخواند یک کاسه کدوی پخته و یک لیوان دوغ و خیار سبز میبرد و مداوم  چشمش به در ورود است تا کسانی که بیرون هستند داخل شوند. مرد مسن غذایش را میخورد و به قاب نوشته ی "به جز بذرهایی که کاشته ای چیزهای دیگری هم در باغ میروید" اشاره میکند و به مرد صاحب کافه میگوید: همیشه از اینکه فرزندانم در خانواده بر من حکومت کنند به خدا پناه میبردم اما به جز یکی از آنها بقیه بر من بی مهری میکنند. و این نوشته شرح حال امروز  من است. چند دقیقه گذشت و چشم مرد صاحب کافه به در بود ولی کسی داخل نشد.

مرد مسن پرسید چرا آن تابلو را رو به دیوار برگردانده ای؟ مرد گفت: مردی جلوی کافه بود که نخواستم آن نوشته را ببیند. مرد مسن پرسید مگر که بود؟. جواب شنید: شاید نماینده ی مجلس یا دولت بوده باشد. مرد مسن بلند شد و به طرف تابلو نوشته روی دیوار رفت و آن را برگرداند. روی آن نوشته بود:"کسی که قدرت را با پول میخرد، عدالت را هم به پول میفروشد". مرد مسن از صاحب کافه میخواهد که دو تابلو را به او بدهد یا بفروشد.

۰ نظر ۰۶ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۰۲


 مردی حدودا چهل ساله در حالی که فلاسک خالی چای داخل دستش تکان میخورد در کافه را هل داده و داخل میشود.  با لنگی که در دست دارد عرق دور چشمش که کبود است و باد کرده را  پاک میکند و خودش را باد میزند. روی یکی از میزهای چوبی که مرد صاحب کافه خودش آنها را میسازد ، روبروی دیواری که بر روی آن نوشته هایی چسپانده شده مینشیند. تازه وارد نوشته ی "میمون نباید میمون را مسخره کند" را  میخواند و میخندد. زن صاحب کافه در آشپز خانه  فلاسک مرد را از چای پر میکند و مرد صاحب کافه برای مرد کدوی پخته و یک لیوان دوغ یک عدد خیار سبز می آورد و کنار او مینشیند.
مرد در حالی بعد از اینکه غذایش را خورد به مرد صاحب کافه گفت که جمله ی زیبایی دارد که دوست دارد آن را بر روی دیوار کافه بچسبانید و شروع کرد به تعریف کردن: صبح یه روز سرد واسه گرفتن وام وارد ساختمان با شکوه بانک شدم که کارمند بانک با لحن حق به جانبی گفت باید دو تا ضامن رسمی بیارم . من هم ناراحت شدم و شروع کردم به بحث کردن. من از کجا ضامن بیارم. مگه کسی هم ضامن من مبشه. صدامو بردم بالا که کارمند از عصبانیت صورتش سرخ شو و از جاش بلند شد و با مشت زد تو صورتم. سعی کردم تلافی کنم و بهش چسپیدم. همکاراش اومدن و جدامون کردن و سرزنشش کردن. دستم روی چشمم بود و داشتم به بحث ادامه میدادم که همون کارمند دوباره اومد یقه ام رو گرفت و هلم داد و خوردم به دیوار.  دوباره جدامون کردن ولی باز هم رفتم جلو و شروع کردم به بحث کردن اما صدام رو پایین آوردم. کم کم آدمایی که دورمون جمع شده بودن رفتن پی کار خودشون. در همین حین یه پیرمرد اومد جلوم ایستاد  و گفت: وقتی با یه احمق بحث میکنی مثل اینه که دوتا احمق دارند با هم بحث میکنند. پیرمرد سرش رو انداخت پایین و عصا زنان رفت. 

چند دقیقه بعد مرد بلند شد و از کافه بیرون رفت و قبل از رفتن گفت دوست دارم دفعه ی بعد که اومدم این جمله رو هم روی دیوار کافه ببینم.


۳ نظر ۰۶ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۵۹
دایناحو