دیوان نا نوشته آقای حو

داستان می نویسم. سعی می کنم مفهوم داشته باشند.از آن جایی که دامنه ی سلیقه ها گسترده است. شاید کسی برداشتی از این نوشته ها کرد. بگذار خوشبین باشم.

فقط نوشته های خودم رو درج می کنم. نه این که بقیه رو داخل آدم حساب نکنم.نه زبونم لال.چون همیشه قضیه درست بر عکس بوده. بیشتر دوس دارم روی سه پایه ی استقلال باشم. حال یا سکوی قهرمانی میشه یا هم گوش شیطون کر چهار پایه ی اعدام!. مهم مستقل بودنه.(فامیلیم مستعاره)

۷ مطلب با موضوع «داستان دنباله دار :: ماجراهای پسر واکسی» ثبت شده است

خارجی-روز-پیاده رو

   پیرمرد از روی جعبه ی چوبی بلند میشود و روی زمین می نشیند. رنگ صورتش زرد  شده است. به دیوار تکیه میدهد و پاهایش را دراز میکند. پسر واکسی بلند میشود و می آید کنار پیرمرد روی زمین مینشیند. پسر از پیرمرد میپرسد: حالت خوب نیست؟ میخوای بریم خونه؟ پیرمرد از جیبش مقدار زیادی پول که درون کیسه پیچیده بود در می آورد. آن را به پسر میدهد و میگوید: خانه ام را که بلدی. برو به املاکی کوچه مان و کیسه را بده به دایی پسری که میخواست ازدواج کند. میخواهند خانه بخرند. پیرمرد بدنش را شل میکند و لحظه ای چشمانش را میبندد. پسر واکسی ترسان به حال پیرمرد و اطراف نگاه می کند و میزند زیر گریه. رو به صورت پیرمرد که چشمانش بسته بود میکند و میگوید نه! نمیرید! چرا مردید ؟!حالا من چی کار کنم؟!!پسر بدن پیرمرد را تکان میدهد. وچشمان پیرمرد بسته است. پسر اشک از چشمانش جاری میشود. چشمهایش را با دستش می مالد. و پشت سر هم و حق حق کنان میگوید نه!بلند بشید!نمیرید!

   پیرمرد چشمانش را باز میکند. به پسر واکسی که حالا از تعجب تکان نمیخورد نگاه میکند. لبخندی میزند و با دست میزند پس گردن پسر واکسی و می گوید: فکر کردی وصیتم را کردم و مردم. داشتم باطریم را شارژ میکردم.من حالا حالاها کار دارم. و پسر را روانه میکند. پسر پول را میگیرد و میرود.

   پسر برمیگردد. جعبه اش را نزدیک پیرمرد میگذارد.کنار او مینشیند. رو به پیرمرد میگوید: چون شما دوست دارید، من هم قصد دارم زود زن بگیرم. پیرمرد میخندد و میگوید: ای شیطون. ولی تو که هنوز از آب و گل در نیومدی. پسر با شوق میگوید: قول میدهم زود زود از آب و گل در بیام. پیرمرد بیشتر میخندد و میگوید:اگه به پدرت نگفتم تا دمار از روزگارت در بیاورد.. پسر میگوید:هرگز اتفاق نخواهد افتاد. شما هیچ وقت پدر من رو نمیبینید که بخواهید موضوع رو بهش بگید.در همین حال پسر نگاهش به خیابان می افتد. با دو دست بر سر خودش میزند و میگوید:یا خدا. بد بخت شدم. بابام داره میاد اینجا..


پایان

۳ نظر ۲۴ فروردين ۹۵ ، ۰۵:۲۳

خارجی-روز-پیاده رو

پسر واکسی روی جعبه نشسته است. دستانش را زیر چانه اش میگذارد و به مرد جوانی که آنطرف خیابان منتظر تاکسی ایستاده است نگاه میکند. مرد جوان برای تاکسی ای دست بلند میکند. تاکسی می ایستد. مرد به طرف تاکسی میرود. راننده تاکسی شیشه را پایین میدهد. چند کلمه رد و بدل میکنند. مرد از تاکسی دور میشود. تاکسی میرود. پسر واکسی، پیرمرد را متوجه جوان میکند. تاکسی دیگری می آید. مرد به طرف تاکسی میرود. با راننده صحبت میکند. راننده شیشه اش را بالا میدهد و میرود. مرد به سر جایش بر میگردد و منتظر می ایستد.

نگاه پیرمرد به حرکات مرد جوان است. پسر از او میپرسد: چرا سوار نمیشود و نمیرود؟ خیلی وقت است که آنجا ایستاده؟! پیرمرد تا سرش را به طرف پسر واکسی چرخاند تا جوابش را بدهد، دید که چند دست فروش وسایلشان را جمع کرده اند و سراسیمه به طرف آنها میدوند. پیرمرد از جایش بلند میشود. به شانه ی پسر میزند.  میگوید وسایلت را بردار که ماموران شهرداری آمدند. وسایل را جمع میکنند.  به طرف دکه روزنامه فروشی که چند متر بالاتر است فرار میکنند. مرد میانسالی جلوی دکه روزنامه فروشی چند روزنامه و مجله را داخل کیف چرمی قرمز رنگش میگذارد. نگاهش به پیرمرد و پسر میافتد. پیرمرد تند تند قدم برمیدارد. بعد از هر چند قدم به عقبش نگاه میکند. نزدیک دکه میرسند. مرد میانسال دستی به پیش سرش که خالی از مو است میکشد و با صدای بلند طوری که پیرمرد بشنود میگوید: پدر جان سنی از شما گذشته است. شما دیگر چرا خلاف قانون عمل میکنید؟؟. پیرمرد که حرف مرد را شنید. ایستاد و گفت: نه قتل میکنم و نه فساد. جای شما را هم که تنگ نکرده ایم.شما را به جان حقوق بشر قسم، بگذار غم نانمان را دیگر راحت بخوریم. پیرمرد و پسر از آنجا میروند.

مرد جوان آنطرف خیابان بعد از ساعتی پیاده راهش را میگیرد و میرود.


۴ نظر ۲۴ فروردين ۹۵ ، ۰۴:۰۵

خارجی-روز-پیاده رو
   پیرمرد به روی چهار پایه نشسته است. به دیوار تکیه داده است. خمیازه میکشد. به ساعتش نگاه میکند. به پسر که بیکار نشسته است  میگوید: نزدیک غروب است. بلند شو تا برویم انتظار تا کی. بعضی روزها هم مشتری نمی آید، نباید غم روزی کم را خورد. پسر جواب داد: اگر کم بود، یک حرفی. امروز از صبح، یک مشتری هم نیامد که نیامد.

خارجی-روز- پیاده رو
   پسر جوانی روی ویلچر نشسته است. از ده متر آنطرف تر به سختی ویلچرش را حرکت میدهد(پیاده رو کمی شیبدار است). کنار وسایل پسرک می ایستد. از پسر واکسی میپرسد که: اشکال ندارد چند دقیقه ای را اینجا منتظر کسی بمانم. پسر واکسی میگوید: اشکالی ندارد.

خارجی-روز-خیابان
پسر جوانی با لباس سیاه، آشفته و ترسان طول خیابان را میدود(به سمت جنوب) و مداوم پشت سرش را نگاه میکند.

خارجی-روز-پیاده رو
دختری جوان با مانتویی سبز رنگ کنار دکه ی روز نامه فروشی، مضطرب عرض پیاده رو را مداوم میرود و بر میگردد.

خارجی-روز-خیابان
   پسر جوان سیاهپوش با سرعتی بیشتر از قبل همان مسیر را برعکس میدود(به سمت شمال).چند نفر جوان از پشت سر به دنبال او میدوند. پسر سیاه پوش خسته شده است. قدمهایش آهسته میشوند. او را میگیرند و خشن به زمین میزنند. او را به زیر لگد میگیریند. در همین حین چندین نفر با چوب و پاره آجر به جوانها حمله میکنند. دو گروه با هم درگیر میشوند.

خارجی-روز-پیاده رو
   تکه سنگ بزرگی از خیابان به سمت پیاده رو پرت میشود. غلت میخورد، کنار پای دختر که کنار دکه ایستاده است،می افتد. دختر از ترس آنجا نمی ماند. میرود.
   پیرمرد چهارپایه و وسایلش را جمع می کند و میرود. پسر واکسی اما همان جا نشسته است. سر و صدای دعوا بیشتر میشود. پاره آجری به دیوار پیاده رو(جای نشستن پیرمرد) برخورد میکند. تکه تکه میشود و روی زمین پخش میشود. پسر میترسد. وسایلش را جمع میکند. آنها را روی پاهای پسر ویلچری میگذارد و ویلچر را هل میدهد . به سرعت میروند. سر و صدای زد و خوردهای دعوا بلند تر میشود..
۲ نظر ۰۹ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۳۳

خارجی- روز-پیاده رو

   پیرزنی با قد خمیده و زنبیلی پر از مواد غذایی آرام و سنگین قدم بر میدارد. پسر واکسی در حالی که پوتینهای سرباز جوانی را واکس میزند نگاهش به سنگینی زنبیل می افتد. به واکس زدنش ادامه میدهد. روبروی پیرمرد دختری که با هدفون موسیقی گوش میدهد ایستاده است. دختر چشمانش را میبندد. آرام و بدون صدا با خواننده زمزمه میکند. در همین حین که دختر متاثر از آهنگ است و گویی بر روی زمین نیست. پسر دستش را به کیف دختر نزدیک میکند و بدون اینکه دختر متوجه شود سیب قرمزی از کیفش بیرون می آورد و قایم میکند. پیرمرد کار وصله زدن کفش دختر را تمام میکند. . پیرمرد عرق پیشانیش را پاک میکند.دختر آهنگ را قطع میکند.قبل از اینکه دختر پول را بدهد پیرمرد از او میپرسد: زیاد آهنگ گوش میدهی؟. دختر میگوید: موسیقی برام مثل آب و غذاست.موسیقی همدم منه. دختر پول دوختن کفشش را میدهد و میرود. پسر واکسی در حال واکس زدن پوتین هاست. پیرزن از جلوی آنها آرام آرام عبور میکند. سرباز جوان میگوید: تا کفشارو واکس بزنی، منم اومدم. و به طرف پیرزن میرود و زنبیلش را میگیرد. پسر جلو می افتد و پیرزن هم به دنبالش سریعتر حرکت میکند.

گذشت زمان...

   سرباز جوان که یک جفت دمپایی پوشیده و در دستش یک سیب سرخ و یک سیب زرد هست برمیگردد. وقتی نزدیک واکسی میشود سیب قرمز را به داخل جوی آب پرتاب میکند. پیرمرد میپرسد: چرا سیب را دور انداختی ؟.  سرباز جواب داد: از کیف دختره برداشته بودم. پیرمرد پرسید: حتما این  یکی سیب را هم از زنبیل پیرزن برداشتی؟. سرباز گفت: نه پدر من، اشتباه کردی، این یکی سیب رو دختر خانوم همون پیرزنه بهم داد.وسیب را محکم در دستش گرفت و گفت:  فرق این سیب با اون سیب، فاصله ی  زمین تا آسمونه. سرباز به روی زمین نشست. کفشهایش را پوشید. بند پوتینهایش را محکم بست و پول(اضاف بر مقدار) واکسی رو داد. بقیه اش را هم نگرفت و رفت. در حالی که سرباز دور میشد، پیرمرد آهسته گفت: برو به سلامت که نیازمندتر از سرباز به کمک تو این جامعه، خود سربازه.

۲ نظر ۰۵ فروردين ۹۵ ، ۰۳:۳۴

خارجی-روز-پیاده رو
   پسر(۱۰ ساله) با چهره ی معصوم و چشمان سبز رنگش ، پیراهن تابستانه سیاه رنگی پوشیده و  کنار دیوار پیاده رو روی جعبه ای چوبی اش نشسته است  وبه دستان پیرمرد که کفشی را وصله میزند خیره میشود.
پیرمرد متوجه نگاه پسر میشود و رو به پسر از او میپرسد: میخواهی دوختن کفش را یادت بدهم.
پسر میگوید: پدرم گفته است فعلا فقط واکس بزنم. پیرمرد متعجب میپرسد؟.فعلا..مگر قرار است بعدا چه کاری بکنی؟اصلا بگو تا بدانم، کار پدرت چیست؟
پسر میگوید: تولید کننده ی... که حضور مردی میانسال به همراه پسر جوانی که مدل موی مضحکی دارد جلوی وسایل واکسی او رشته ی کلامش را قطع میکند.
پسر جوان(25 ساله) مرد میانسال را دائی خطاب میکند.از مرد میانسال میخواهد که کفشهایش را اول واکس بزند. مرد میانسال کفشهایش را به پسر واکسی میدهد. پسر جوان پشت به پیرمرد و پسر واکسی با نگاهی هیز هر زنی که عبور میکند را با دید میزند.
پیرمرد رو به مرد میانسال میگوید: بهتر است مانع نگاه های حرمت شکن خواهر زاده ات بشوی.
  پسر جوان حرف را میشنود . به طرف پیرمرد بر میگردد و میگوید:(با لبخند) دائیم نیست که.پدرمه.
بعد از نگاه پرسشگرانه پیرمرد از اینکه چرا او را دائی صدا کرده بود.
پسر جوان ادامه میدهد: رابطه ای که بین ماست از رابطه ی دائی و خواهر زاده هم ضعیفتر است. پس گفتن واژه ی پدرمعنایی ندارد. پسر واکسی هر دو لنگه کفش را واکس میزند.
مرد میانسال کفشهای واکس زده اش را میپوشد، سیگاری در می آورد و روشن میکند.
پسر جوان کفشهایش را در می آورد و به واکسی میدهد.و
مرد میانسال میگوید: دلیل تراشی نکن.مرا هم مقصر ندان. مدرسه که میرفتی. فضای حوزه را هم که درک کردی. دانشگاه را هم گذراندی. وقتی قدرت تشکیل یک رابطه ساده را نداری، دیگر مقصر خودت هستی و بانیان این سازمان های آموزشی.
پیر مرد بلافاصله میگوید:یعنی میگویید همه مقصرن غیر از خود ما.
مرد میانسال میگوید: قطعا همین است که گفتم.
پسر جوان اما دیگر حرفی نزد.
کفشهایش را پوشید. پول واکسی را داد. رفتند.
پیرمرد رو به پسر واکسی پرسید: گفتی پدرت چه کاره بود؟
پسر واکسی گفت: تولید کننده ی بزرگ کفش.

ادامه دارد...

۲ نظر ۰۳ فروردين ۹۵ ، ۰۳:۴۴

خارجی-روز-پیاده رو
   پسر واکسی(10 ساله)  به پیرمرد(70 ساله) که کنار او نشسته است،رو میکند. با ناز و خواهش از او میپرسد: شما که گفتید این پول دوختن کفشها را برای خودتان نمیخواهی. پس بگویید برای کی میخواهید؟ در همین حال پسر جوانی(23 ساله) با شلوار جین و پیراهن آستین کوتاه زرد رنگ در حالی که نگاهش متوجه صفحه ی تلفن همراهش بود. و جلویش را نگاه نمیکرد، به جعبه ی وسایل پسر واکسی برخورد کرد و زانویش هم آرام و نه با شدت به سر پسر برخورد کرد.پسر واکسی ابتدا ترسید. سعی کرد از ریخته شدن وسایلش جلوگیری کند. و بعد از برخورد زانوی جوان با صورتش، دستش را بر گیجگاهش گذاشت. آرام لبانش را وارونه کرد و اشک بر گونه های سفیدش جاری شد. پسر جوان بی اعتنا به آنچه رخ داد، گفت: مگه پیاده رو جای نشستنه.جمع کن وسایلتو.نگاه پسر جوان به نگاه پیر مرد گره میخورد. و نگاهش را دو باره به تلفن همراهش دوخت و به راهش ادامه داد.

   پیر مرد بلند شد که وسایل پسر واکسی را جمع و جور کند که همان جوان دستی به پشت پیرمرد زد و خودش وسایل را برداشت و روی جعبه چوبی گذاشت. جلوی پسر واکسی نشست. سر پسر را بالا آورد و پیشانیش را بوسید. چشمان اشک آلود پسر واکسی را پاک کرد. و او را در آغوش گرفت و در گوشش آرام گفت: ببخش.و دوباره پیشانیش را بوسید.بلند شد در حالی که میرفت، گفت: زود برمیگردم.
پسر واکسی سرش را پایین انداخته بود.پسر جوان با دو بستنی در دستانش برگشت. به پیرمرد تعارف کرد و پیرمرد نپذیرفت.کنار پسر واکسی و روی زمین نشست و به او گفت: بستنی را بگیر و بگو که بخشیدی؟ پسر سرش را بالا آورد و بستنی را گرفت و گفت: بخشیدم.

   بعد از آن که پسر جوان رفت. پیرمرد به پسر واکسی نزدیک شد به چهره ی معصومش خیره ماند. اگر میخواهی بدانی پولها برای کیست؟ باش. میگویم. پیرمرد گفت: برای پسر چهارده ساله ای میخواهم که میخواهد زن بگیرد و من هم برای اینکه شجاعتش را تشویق کرده باشم به او کمک میکنم.

ادامه دارد...

۵ نظر ۰۳ فروردين ۹۵ ، ۰۲:۳۲

خارجی -روز-مرکز شهر

    پسر واکسی(۱۰ ساله) با اندام کوچک  در پیاده رو کنار دیوار روی جعبه چوبی نشسته است.یک جعبه ی چوبی جلوی روی او قرار دارد.او واکسی را از داخل جعبه چوبی بر میدارد.مداوم و بی اختیار سر ظرف واکس را باز میکند و میبندد.خورشید از رو به روی آنها میتابد.در کنار جوی آب نزدیک خیابان درخت تنومندیست که آنها در سایه آن نشسته اند. کنار دست او پیرمردی (۷۰ساله) با موی سر و محاسن بلند و سفید نشسته است. او کفشی را در دست گرفته و آن را وصله میزند. پیرمرد کار دوختن کفش را تمام میکند. آن را داخل کیسه ی  پلاستیک سیاهی میگذارد. تسبیحش را به دست میگیرد و ذکر میگوید. در حالی که دستش را به سر پسر میکشد نگاهش می افتد به ماشین شاسی بلندی که راننده آن مردی(36 ساله) است چاق و کوتاه قامت با موهای کم پشت. مرد از ماشین پیاده میشود.مرد به طرف پیرمرد و پسر می آید. کفشهایش را روی سنگ فرشهای هشت ضلعی پیاده رو در می آورد. یک جفت دمپایی کهنه خاکستری رنگ میپوشد.در همین حین زن مرد از ماشین پیاده میشود.در ماشین را محکم میزند. به طرف مرد می آید. مرد از پسر میخواهد که کفشهایش را واکس بزند.

   زن با گریه و زاری به مرد نزدیک میشود. مرد رویش را از زنش بر میگرداند. زن به شوهرش میگوید: من عاشق تو هستم. نمیخواهم و نمیتوانم از تو جدا بشوم. چرا میخواهی مرا طلاق بدهی. مرد چهره اش را در هم میکند و میگوید:بر سر طلاق توافق میکنیم، نه اینکه من تو را طلاق میدهم. زن میگوید: خب یک دلیل برای طلاق گرفتن بیاور؟ مرد میگوید: چرا بیشتر از من به زندگی شخصی ات میرسی؟چرا میگویی حق مادر نشدن را داری؟چرا میخواهی بیشتر از من کار کنی و در آمد داشته باشی؟ زن میگوید:خب این حق زن است که به اندازه مرد باشد. مرد عصبانیست.حرص میخورد. میگوید:نمی دانم این طرز فکر از کجا آب میخورد.تو که اینطور نبودی.مرد صدایش را بالا میبرد. تنها دلیل طلاق این است که غیر منطقی هستی، خب اگر اصل بر برابری من و توست، من هم میخواهم بار دار بشوم. ایا این احمقانه نیست؟.ساکت میشوند.مرد پول واکس را میدهد. به طرف ماشین میرود. سوار میشود. زن هم سوار میشود. ماشین حرکت میکند . میروند.

   پیرمرد در حالی که به سر پسر دست میکشد میگوید: من از این روز که زن قابل کنترل نباشد ترسیدم و زن نگرفتم ولی این مردان چه شجاع هستند که این خطر را پذیرفته اند. تسلط بر روح زن، دو عمر میخواهد. ولی یک راهکار خیلی خوب هم هست که حالا برای دانستن آن زود است.پسر که انگار متوجه حرفهای پیرمرد نمیشود سرش را میخاراند. پسر دوباره قوطی واکس را برمیدارد.سر واکس را مداوم باز میکند و میبندد. 

ادامه دارد...

۳ نظر ۲۸ اسفند ۹۴ ، ۰۲:۵۵