دیوان نا نوشته آقای حو

داستان می نویسم. سعی می کنم مفهوم داشته باشند.از آن جایی که دامنه ی سلیقه ها گسترده است. شاید کسی برداشتی از این نوشته ها کرد. بگذار خوشبین باشم.
سه شنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۳۷ ق.ظ

(موش کچل)

زن صاحب کافه جلوی در آشپزخانه ایستاده و به همسرش که جلوی  در کافه با پسر جوانی صحبت میکند می نگرد. مردی با سری بی مو و سیبیلی سیاه و  کشیده پشت میز نشسته و دومین پرس غذا را هم دولپی میخورد. مرد صاحب کافه بعد از اینکه پسر جوان از کافه دور شد به طرف همسرش آمد و برای او توضیح داد که پسر جوان میگفت: به من و نامزدم برای مدتی جا و مکان  بدهید. در همین زمان مشتری از جایش بلند شد و دهنش را با آستین سفید پیراهن گشادش پاک کرد و از کافه بیرون رفت. مرد صاحب کافه برای اینکه پول غذا را از او بگیرد به دنبال او از کافه خارج شد و بیرون کافه از او خواست تا هزینه غذا را بپردازد.آنها رو به روی هم می ایستند. مشتری ابروهایش را درهم کرد و صدای کلفتش را بلند کرد و گفت: از من پول نخواه و به کافه ات برگرد و گر نه کافه ات را روی سرتان خراب میکنم .پسر جوان به همراه نامزد قد کوتاهش به آنها نزدیک میشوند و زن صاحب کافه هم جلوی درب کافه نگران ایستاده است.صاحب کافه ول کن نیست و دست او را میگیرد تا فرار نکند. مشتری هم بیرحمانه با مشت به صورت مرد میزند او را زیر ضربات لگد کبود میکند. پسر جوان مشتری را هل میدهد و صاحب کافه را از زیر دست و پای او بیرون می آورد. صاحب کافه گرد و خاک لباسش را میتکاند. مشتری هم سرش را پایین میاندازد و به راهش ادامه میدهد و از آنجا دور میشود. مرد صاحب کافه خون و عرق  سر و صورتش را با پارچه ای که نامزد پسر جوان به او میدهد پاک میکند و به آن دو میگوید که همراه او به داخل کافه بروند. و او به آنها میگوید: بعضی اتفاقات غیر قابل پیش بینی هستند و من نباید به خاطر بیرون انداختن یک موش، خانه ام را به آتش بکشم.



نوشته شده توسط
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

دیوان نا نوشته آقای حو

داستان می نویسم. سعی می کنم مفهوم داشته باشند.از آن جایی که دامنه ی سلیقه ها گسترده است. شاید کسی برداشتی از این نوشته ها کرد. بگذار خوشبین باشم.

فقط نوشته های خودم رو درج می کنم. نه این که بقیه رو داخل آدم حساب نکنم.نه زبونم لال.چون همیشه قضیه درست بر عکس بوده. بیشتر دوس دارم روی سه پایه ی استقلال باشم. حال یا سکوی قهرمانی میشه یا هم گوش شیطون کر چهار پایه ی اعدام!. مهم مستقل بودنه.(فامیلیم مستعاره)

(موش کچل)

سه شنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۳۷ ق.ظ

زن صاحب کافه جلوی در آشپزخانه ایستاده و به همسرش که جلوی  در کافه با پسر جوانی صحبت میکند می نگرد. مردی با سری بی مو و سیبیلی سیاه و  کشیده پشت میز نشسته و دومین پرس غذا را هم دولپی میخورد. مرد صاحب کافه بعد از اینکه پسر جوان از کافه دور شد به طرف همسرش آمد و برای او توضیح داد که پسر جوان میگفت: به من و نامزدم برای مدتی جا و مکان  بدهید. در همین زمان مشتری از جایش بلند شد و دهنش را با آستین سفید پیراهن گشادش پاک کرد و از کافه بیرون رفت. مرد صاحب کافه برای اینکه پول غذا را از او بگیرد به دنبال او از کافه خارج شد و بیرون کافه از او خواست تا هزینه غذا را بپردازد.آنها رو به روی هم می ایستند. مشتری ابروهایش را درهم کرد و صدای کلفتش را بلند کرد و گفت: از من پول نخواه و به کافه ات برگرد و گر نه کافه ات را روی سرتان خراب میکنم .پسر جوان به همراه نامزد قد کوتاهش به آنها نزدیک میشوند و زن صاحب کافه هم جلوی درب کافه نگران ایستاده است.صاحب کافه ول کن نیست و دست او را میگیرد تا فرار نکند. مشتری هم بیرحمانه با مشت به صورت مرد میزند او را زیر ضربات لگد کبود میکند. پسر جوان مشتری را هل میدهد و صاحب کافه را از زیر دست و پای او بیرون می آورد. صاحب کافه گرد و خاک لباسش را میتکاند. مشتری هم سرش را پایین میاندازد و به راهش ادامه میدهد و از آنجا دور میشود. مرد صاحب کافه خون و عرق  سر و صورتش را با پارچه ای که نامزد پسر جوان به او میدهد پاک میکند و به آن دو میگوید که همراه او به داخل کافه بروند. و او به آنها میگوید: بعضی اتفاقات غیر قابل پیش بینی هستند و من نباید به خاطر بیرون انداختن یک موش، خانه ام را به آتش بکشم.

۹۵/۰۵/۱۹

نظرات  (۴)

۲۷ آذر ۹۶ ، ۰۱:۳۰ پیمان کرامتی
چرا نمینویسی؟
پاسخ:
سلام دوستم. پیمان. بعد از خدمت سربازی دوباره مینویسم. البته چیز قابل داری هم نمینویسم که.
۲۹ آذر ۹۶ ، ۰۱:۰۷ پیمان کرامتی
سلام خوبی؟
نه نوشتن ترک نکن..هیچوقت
توفشار اتفاقا بهتره..بنویس...بنویس
پاسخ:
به چشم
۱۵ دی ۹۶ ، ۰۰:۵۷ پیمان کرامتی
منتظرماااا
سلام.خداقوت.من برای اولین بار از وبلاگ شما دیدن میکنم.مثل دوستان قدرت تحلیل بالایی ندارم اما همین قدر بگم داستان های شما حس کنجکاوی و پیگیری در آدم ایجاد میکنن.
پاسخ:
ممنونم از حضورتون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">