دیوان نا نوشته آقای حو

داستان می نویسم. سعی می کنم مفهوم داشته باشند.از آن جایی که دامنه ی سلیقه ها گسترده است. شاید کسی برداشتی از این نوشته ها کرد. بگذار خوشبین باشم.
سه شنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۵، ۰۵:۲۳ ق.ظ

ماجراهای پسر واکسی۷(شارژ باطری)

خارجی-روز-پیاده رو

   پیرمرد از روی جعبه ی چوبی بلند میشود و روی زمین می نشیند. رنگ صورتش زرد  شده است. به دیوار تکیه میدهد و پاهایش را دراز میکند. پسر واکسی بلند میشود و می آید کنار پیرمرد روی زمین مینشیند. پسر از پیرمرد میپرسد: حالت خوب نیست؟ میخوای بریم خونه؟ پیرمرد از جیبش مقدار زیادی پول که درون کیسه پیچیده بود در می آورد. آن را به پسر میدهد و میگوید: خانه ام را که بلدی. برو به املاکی کوچه مان و کیسه را بده به دایی پسری که میخواست ازدواج کند. میخواهند خانه بخرند. پیرمرد بدنش را شل میکند و لحظه ای چشمانش را میبندد. پسر واکسی ترسان به حال پیرمرد و اطراف نگاه می کند و میزند زیر گریه. رو به صورت پیرمرد که چشمانش بسته بود میکند و میگوید نه! نمیرید! چرا مردید ؟!حالا من چی کار کنم؟!!پسر بدن پیرمرد را تکان میدهد. وچشمان پیرمرد بسته است. پسر اشک از چشمانش جاری میشود. چشمهایش را با دستش می مالد. و پشت سر هم و حق حق کنان میگوید نه!بلند بشید!نمیرید!

   پیرمرد چشمانش را باز میکند. به پسر واکسی که حالا از تعجب تکان نمیخورد نگاه میکند. لبخندی میزند و با دست میزند پس گردن پسر واکسی و می گوید: فکر کردی وصیتم را کردم و مردم. داشتم باطریم را شارژ میکردم.من حالا حالاها کار دارم. و پسر را روانه میکند. پسر پول را میگیرد و میرود.

   پسر برمیگردد. جعبه اش را نزدیک پیرمرد میگذارد.کنار او مینشیند. رو به پیرمرد میگوید: چون شما دوست دارید، من هم قصد دارم زود زن بگیرم. پیرمرد میخندد و میگوید: ای شیطون. ولی تو که هنوز از آب و گل در نیومدی. پسر با شوق میگوید: قول میدهم زود زود از آب و گل در بیام. پیرمرد بیشتر میخندد و میگوید:اگه به پدرت نگفتم تا دمار از روزگارت در بیاورد.. پسر میگوید:هرگز اتفاق نخواهد افتاد. شما هیچ وقت پدر من رو نمیبینید که بخواهید موضوع رو بهش بگید.در همین حال پسر نگاهش به خیابان می افتد. با دو دست بر سر خودش میزند و میگوید:یا خدا. بد بخت شدم. بابام داره میاد اینجا..


پایان



نوشته شده توسط
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

دیوان نا نوشته آقای حو

داستان می نویسم. سعی می کنم مفهوم داشته باشند.از آن جایی که دامنه ی سلیقه ها گسترده است. شاید کسی برداشتی از این نوشته ها کرد. بگذار خوشبین باشم.

فقط نوشته های خودم رو درج می کنم. نه این که بقیه رو داخل آدم حساب نکنم.نه زبونم لال.چون همیشه قضیه درست بر عکس بوده. بیشتر دوس دارم روی سه پایه ی استقلال باشم. حال یا سکوی قهرمانی میشه یا هم گوش شیطون کر چهار پایه ی اعدام!. مهم مستقل بودنه.(فامیلیم مستعاره)

ماجراهای پسر واکسی۷(شارژ باطری)

سه شنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۵، ۰۵:۲۳ ق.ظ

خارجی-روز-پیاده رو

   پیرمرد از روی جعبه ی چوبی بلند میشود و روی زمین می نشیند. رنگ صورتش زرد  شده است. به دیوار تکیه میدهد و پاهایش را دراز میکند. پسر واکسی بلند میشود و می آید کنار پیرمرد روی زمین مینشیند. پسر از پیرمرد میپرسد: حالت خوب نیست؟ میخوای بریم خونه؟ پیرمرد از جیبش مقدار زیادی پول که درون کیسه پیچیده بود در می آورد. آن را به پسر میدهد و میگوید: خانه ام را که بلدی. برو به املاکی کوچه مان و کیسه را بده به دایی پسری که میخواست ازدواج کند. میخواهند خانه بخرند. پیرمرد بدنش را شل میکند و لحظه ای چشمانش را میبندد. پسر واکسی ترسان به حال پیرمرد و اطراف نگاه می کند و میزند زیر گریه. رو به صورت پیرمرد که چشمانش بسته بود میکند و میگوید نه! نمیرید! چرا مردید ؟!حالا من چی کار کنم؟!!پسر بدن پیرمرد را تکان میدهد. وچشمان پیرمرد بسته است. پسر اشک از چشمانش جاری میشود. چشمهایش را با دستش می مالد. و پشت سر هم و حق حق کنان میگوید نه!بلند بشید!نمیرید!

   پیرمرد چشمانش را باز میکند. به پسر واکسی که حالا از تعجب تکان نمیخورد نگاه میکند. لبخندی میزند و با دست میزند پس گردن پسر واکسی و می گوید: فکر کردی وصیتم را کردم و مردم. داشتم باطریم را شارژ میکردم.من حالا حالاها کار دارم. و پسر را روانه میکند. پسر پول را میگیرد و میرود.

   پسر برمیگردد. جعبه اش را نزدیک پیرمرد میگذارد.کنار او مینشیند. رو به پیرمرد میگوید: چون شما دوست دارید، من هم قصد دارم زود زن بگیرم. پیرمرد میخندد و میگوید: ای شیطون. ولی تو که هنوز از آب و گل در نیومدی. پسر با شوق میگوید: قول میدهم زود زود از آب و گل در بیام. پیرمرد بیشتر میخندد و میگوید:اگه به پدرت نگفتم تا دمار از روزگارت در بیاورد.. پسر میگوید:هرگز اتفاق نخواهد افتاد. شما هیچ وقت پدر من رو نمیبینید که بخواهید موضوع رو بهش بگید.در همین حال پسر نگاهش به خیابان می افتد. با دو دست بر سر خودش میزند و میگوید:یا خدا. بد بخت شدم. بابام داره میاد اینجا..


پایان

۹۵/۰۱/۲۴

نظرات  (۳)

باحال بود :) 

پاسخ:
ممنون
:))
خب باز هم اون انسجام که میخواستم نداشت
حیقتش رک باشم آبکی تموم شد
حرفهات خوبه
اما همچین به هم اتصالی ندارن
ممنون از تلاشت
پاسخ:
ممنون از نظرت

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">